تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان HASRAT

HASRAT

 

 

اي کاش مي شد فهميد

در دل آسمان چه مي گذرد

که امشب با ناله اي بغض آلود

بر ديار اين دل خسته

اشک مي ريزد

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 20:24 توسط بهار |


 

 

 

گاهی اوقات برای دقیقه های طولانی روی کاغذ امضا میزنم بدون هیچ هدف خاصی ٬پای تمام حرفهای نزده ام ٬تصمیم های گرفته نشده ام٬خنده های به لب نرسیده ام٬اشک های رها نشده ام٬غصه های بی صدا شده ام امضا میزنم  انقدر روی کاغذ امضا میزنم که بعد از چند دقیقه کاغذ و امضا ها را نمی بینم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 20:16 توسط بهار |


 

 

دست های زندگی

دست هایم را

از پشت بسته است

و میخواهد اعتراف کنم

به زندگی ای که

نکردم .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 20:2 توسط بهار |


یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه وبهت بخنده... گفتم اگه بارون نیومد چی؟ گفتی اگه چشمای تو بباره اسمون گریش میگیره... گفتم: یه خواهش دارم  وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار. گفتی به چشم... حالا من دارم گریه می کنم و آسمون نمیباره.... تو هم اون دور دورا ایستادی به من می خندی.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 21:59 توسط بهار |


 

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.شاید باور نکنی، از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خود کاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی،عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه اِتان بکند و پاره کند.تمام دغده هایم این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم،دوست دارم، دشتها، دریا ها،کوه ها،جنگلها،ستاره ها و هرچه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.دوست دارم تا به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان،زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند.میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله را دریابی که می گوید:مرا از یاد خواهی برد، نمی دانم؟ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 22:56 توسط بهار |


 

گر همه آسمان و ابرهايش سهم چشمهاي من باشد باز هم آرامش نخواهم يافت ، وقتي فصل ها را قسمت مي كردند به من فقط پاييز را هديه دادند ، من ماندم و دنياي رنگها و آدمهايي كه از پاييز رنگارنگ تر هستند ، مدتي بود كه در اين سردي ، قلمم هم با دلم قهر كرد و من دل تنگ تر شدم ، وقتي در گوش قلم زمزمه ميكني ، و او نجواي تو را به سپيدي كاغذ مي سپارد چقدر آرامش پيدا ميكني ، اينجا منم و بادهاي سرد پاييزي ، و دختري كه دلش سخت براي خودش تنگ شده است ، كاش پر پروازي بود ، زمين جاي ماندن نيست ، ديري نخواهد گذشت ، فردا خاطره خواهم شد و شايد از خاطره ها خواهم رفت.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 22:31 توسط بهار |


 

 

ناگزیراز سفرم، بی سر و سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 0:1 توسط بهار |


 

 

 

به تو سپرده بودمش

با هزار اميد وارزو

وامروز براي هزارو يكمين بار

دلم را ميبرم تا شكستگي اش را گچ بگيرم!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:40 توسط بهار |


 

 

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه نامردی به پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستندو سگ آزاد شد
یک شب بیداد آمد و داد شد
عشق آمدو تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
من که با دریا تلاتم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باور گولم مزن.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:39 توسط بهار |


یادش بخیر زنگ دیکته می شد...

معلم املا میگفت هنوز هم طنین صدایش در گوشم هست...همیشه اول جمله می گفت بعد هم یکی دو خط کلمه:

بابا نان داد .بابا آب داد. مادر آمد...  .

نقطه سر خط کلمه بنویسید:

 انار فاصله دوست فاصله باران فاصله ابر.

مبصر دفترارو جمع کنم.

اما اکنون معلم زمانه دیکته میگوید:

یکی را دوست داری.او تو را دوست نمی دارد.تمام دنیا ی تو ،اوست.نمی داند دلت اسیر اوست.

نقطه سر خط

تو  فاصله  او...  .

فاصله های دیکته به اندازه ی یک خط بود و تمام شدنی اما فاصله میان من و تو باور نکردنی.


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:43 توسط بهار |


 

 

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطره کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورم رو نداره. یاد گرفتم اونی که دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچکس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.

DSC0 (1161)

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:8 توسط بهار |


 

 

در سکوت غریب تنهایی ماه خیالت را در چشمه اشک

           می شویم و در پاکترین گوشه قلبم می نشانم.

در سکوت تنهایی جز اشک مونسی ندارم.

اشکهایم را دوست دارم که مرهم زخم هایم می شوند.

اشکهایم را دوست دارم که صادقانه

                                   می بارند.

اشکهایم را هدیه می کنم به دلهای بزرگی که

درد هایی خاموش دارند.

اشکهایم را به پای تو می بارم،شاید در شبهای بی تپش،

                                 گاهی سراغی از این دل تنها بگیری.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 20:15 توسط بهار |


 

 

 

من از یک شکست عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند .

شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن .

چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است ؟

بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است .

قيمت وفا شايد گرانتر از آن بود كه بهانه دوست داشتني زندگيم از عهده داشتنش بر آيد .

نميتوانم باورش كنم نه رفتنش و نه ماندنش را ...

سكوت ميكنم تا به خاك سپردن آخرين خاكسترهاي آرزوي بر باد رفته ام آبرومندانه باشد .

گريه ميكنم با شكوه مثل اقيانوس و بلند مثل اورست او نمي شنود و نميداند كه ماه خوشبختي مشترك همه بي ستاره هاست .

يك سوال كوچك ميماند براي پرسيدن ازكسي كه بي پاسخ ترين سوال فكر آشفته من است :

چي كار كرد اين دل سادم

كه از چشم تو افتادم ؟


+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:13 توسط بهار |


 

 

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟

به شکست دل من یا که به پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

                           به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:7 توسط بهار |


 

 

 

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 23:14 توسط بهار |



بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
BAHAR20


لینک روزانه

سحر بانو
آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو مطالب

فروردین 1390

آذر 1389

خرداد 1389
اسفند 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387


لینک دوستان

داستانی عاشقانه از دل من بشنو
طـــراح قـــالــب
*احساسی ترین نوشته ها*
کد نوحه برای وبلاگ
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
free cod music Weblog
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید بلاگفا


فالنامه

FreeCod Fall Hafez





Design by : Bahar20


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس

خدمات وبلاگ نويسان جوان